شبی با خیال تو هم خونه شد دل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونیامو
فقط باد وبارون شنیدن صدامو

هر چه مي خواهم غمت را در دلم پنهان کنم سينه مي گويد که من تنگ امدم فرياد کن

بي دل و خسته در اين شهرم و دلداري نيست
غم دل با که توان گفت که غمخواري نيست

ابر بارنده به دريا ميگفت من نبارم تو كجا دريايي،
دردلش خنده كنان دريا گفت
ابر بارنده تو خود از مائي

زندگی اجبار است
مرگ انتظار است
عشق یک بار است
جدایی دشوار است
ولی یاد تو همیشه ماندگار است

اگر خنده ز لبهایم گریزد
اگر اشکم ز چشمانم بریزد
اگر غم با دلم گردد هم اغوش
گمان هرگز مبر ای نازنینم
که یادت در دلم گردد فراموش

ازدواج پديده ای است برای تكامل مرد. ( مثل سانسكريت )
دوام ازدواج يك قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا . ( ضرب المثل اسكاتلندی )
تکیه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست
دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست
آن قدر رنجي که دنيا بر دل ما مي کند
بر دل هر کس کند او ترک دنيا مي کند

با خود عهد بستم بار دیگر که تو را دیدم بگوویم از تو دلگیرم
ولی باز تو را دیدم و گفتم بی تو میمیرم !!

سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت. سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها ، موفقيت و شانس . سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان.

وقتي تو رو از دست دادم، اشكي نريختم! چون تموم اشكهام رو براي بدست آوردنت ريخته بودم

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي

تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره ی آن اظهار نظر كنی . ( شارل بودلر )
با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن . ( ضرب المثل آلمانی )
هيچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی كند. ( ضرب المثل اسكاتلندی)
چند روزیست که حالم دیدنیست
حال من از این و ان پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفعل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل امد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود ان چه می پنداشتیم

عشق افسانه نيست
آنكه عشق آفريد ديوانه نيست
عشق آن نيست كه در كنارش باشي
عشق آن است كه به يادش باشي

آخر ای محبوب زیبا
بعد از آن دیر آشنایی آمدی خواندی برایم قصه تلخ جدایی مانده ام سر در گریبان بی تو در شبهای غمگین بی تو باشد همدم من یاد پیمانهای دیرین آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد آتش عشق و محبت در خزان سینه ام مرد اکنون نشسته در نگاهم تصویر پر غرور چشمت یکدم نمیرود از یادمچشمه های پر نور چشمت

امروز ترا دسترس فردا نيست وانديشه فردات به جز سودا نيست
درياب که از روح جدا خواهي رفت در پرده اسرار فنا خواهي رفت
مي نوش نداني زکجا آمده اي خوش باش نداني به کجا خواهي رفت
گر يک نفست به زندگاني گذرد مگذار که جز شادماني گذرد
هشدار که سرمايه سوداي جهان عمر است چنان که خوش گذرد





